محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

93

خلد برين ( فارسى )

قلعه و حصار رسيده جنود سعادت ورود ، دست جرأت به نهب و غارت گشودند و مردم حصار چون ابر بلا را بر آن ديار صاعقه‌بار ديدند جمعى به عزم فرار و گروهى به قصد گيرودار از آن حصار گردون آثار بيرون دويدند و قهرمان قهر ، خاقان سكندرشان به قتل و غارت ايشان فرمان داده بسيارى از ايشان به آتش تيغ درخشان غازيان ، خرمن زندگانى به باد داده بر خاك مذلت و هوان افتادند و بقية السيف شكسته و زخمدار روى آوارگى به وادى فرار و بيابان ادبار نهادند و جنود ظفر ورود پادشاهى با كرايم غنايم نامتناهى از راه قاقزمان به صوب ترجان راهى گرديده از آنجا رخت اقامت به ييلاق ساروقايه « 1 » و در آنجا قبهء بارگاه فلك پيشگاه به اوج مهر و ماه پيوسته سپاه ظفرپناه خيام اقامت برافراختند . و در آن مرغزار خلد آئين به عرض شهريار روى زمين رسيد كه در اين نواحى خرسى مهيب قوى هيكل به مغاره‌اى خزيده و راهزن طريق آمد و شد مردم آن ديار گرديده . و چون پادشاهان عدالت شعار را دفع گزند از مردم هر ديار ناچار است شهريار شير شكار به عزم دفع آن درندهء مردم آزار بر سمند صبا رفتار سوار شده به جانب آن مغاره رايت اقتدار بر افراخت و سپاه ستاره شمار چون قريب به مغار آن راهزن بىزنهار رسيدند غلغلهء تهليل و تكبير به گوش فلك پير رسانيدند و آن يادگار دب اكبر و آن بد شكل عفريت منظر از غلغلهء لشكر ظفر اثر جان به سر گرديده قدم از مغاره به در نهاد و مقارن آن نهنگ درياى وغا و پلنگ كهسار معركهء هيجا يعنى جگر - گوشهء شير خدا و نيروى بازوى خاندان اصطفا و ارتضا با آن كه سنين عمر مباركش در مدارج چهارده سرگرم اعتلا بود سمند جرأت و مركب جلادت را به ميدان جهانيد و به يك چوبه تير ، كشتى سراپا لنگر هيكل آن عفريت منظر را به غرقاب فنا كشانيد . و چون صوفيان صافى عقيدت و غازيان بهرام صولت در اثناى جانگزارى ، كماندارى

--> ( 1 ) - در احسن التواريخ : « ساروقيا » .